تبلیغات
] درمان اعتیاد ؛وب لژیون ایرج ورمزیار - سی دی نتیجه

درمان اعتیاد ؛وب لژیون ایرج ورمزیار - سی دی نتیجه

سی دی نتیجه
,سی,دی,نتیجه,

جستجوگر سایت

سی دی نتیجه

مبحثی که امروز راجع به آن می‌خواهم صحبت کنم، روی چند موضوع متعدّد یکسری صحبت‌هایی را به انجام می رسانم، ولی قبل از آن که وارد مبحث شوم؛ الان تقریباً از سال 75 که من شروع به سفر کردم تا الان که حدود 20 سال می‌گذرد، من در عرض این 20 سال متمرکز بودم که جسم , روان و جهان بینی در قسمت مصرف کنندگان مواد مخدر تخریب ایجاد شده و برای اینکه ما یک فرد مصرف کننده را بازسازی کنیم باید این بازسازی هم در قسمت جسم, روان و هم در قسمت تفکّر؛ اندیشه و جهان بینی شخص این اصلاحات به انجام برسد. 

ولی امروز الحق به این نتیجه رسیدم که مثلّث جسم, روان و جهان بینی برای تمام انسان‌ها جزء واجبات و ضروریات است و انسان‌هایی که نتوانند در این مثلث تعادل ایجاد کنند انسان‌های به هم ریخته و بی تعادل و مشکل داری هستند، در هر مقام , منصب و در هر جایگاهی قرار داشته باشند؛ کسی که نتواند در قسمت جسم , روان و جهان بینی تعادل بوجود آورد قدرِمسلّم شاهد هستید که شخص تعادل ناپایداری دارد و ما این را در سطح کلی خوب مشاهده می‌کنیم. 

که در بعضی قسمتها یکسری انسان‌ها دارند ذره ذره از آن تفکّر معنوی فاصله می‌گیرند و همه, همه چیز را برای خودشان می‌خواهند و آنقدر بشر در بحر تفکّرات خاص خود فرورفته که حتی جسمش را فراموش کرده است. و اگر هم جسمش را فراموش نکرده, فقط از جسمش یک چیز را می‌خواهد؛ از جسمش فقط برخورداری از لذت‌جوئی را می‌خواهد و فقط همین تفکّر را در مورد جسم دارد. 

من گاهی اوقات که شبکه های خارجی را می‌بینم،  وقتی تبلیغاتش را می‌بینم، واقعاً تعجب می‌کنم, که این مطالب شنونده دارد که چنین تبلیغات می‌کنند. مثلاً دارد تبلیغ یک خمیر دندان را می‌کند؛ مثلاً می‌گوید استفاده از این خمیر دندان بسیار خوب است و فلان کارها را می‌کند و دارای 7 خاصیت می‌باشد. یک مثلاً دور کمر را باریک می‌کند , دو قوای جنسی را زیاد می‌کند , یا در افزایش قد بسیار مؤثر است و ... و اینجا دارد تبلیغ خمیر دندان را می‌کند ولی مطالب دیگری را بیان می‌کند و دائماً این تبلیغات برای سایز کمر, افزایش و کوتاهی قد و اکثراً این تبلیغات راجع به این مسائل است. قبلاً یک تبلیغاتی در مورد کفش، بخاری و یا ... می‌کردند ولی الان تبلیغات دائماً روی این مسائل است و آن موقع است که من مطلبی را در یک سایت خارجی می‌خواندم که در انگلستان، از یک جراح سینه حدود ۳۵۰مورد شکایت شده، که روی سینه بعضی از خانم‌ها هشت بار عمل جراحی انجام داده که اصلاً لازم نبوده و حتی بعضاً سینه خانم ها را بریده و تخلیه کرده که اصلاً لازم نبوده، فقط به خاطر اینکه به آن پولش برسد. و این اتّفاق در انگلستانی که می‌گوید مهد تمدّن است و می‌گوید ما انسان‌های بَدَوی هستیم و...

انسان‌ها به این سمت و سو کشیده شده‌اند و اصلاً هیچ تفکّری روی جسم خود نمی‌کنند که از یک جسم سالم برخوردار باشند. و دائم در فکر صورت , دماغ و دور سایز کمر و ... اینها هستند و به اینها توجه می‌کنند ظاهراً. ولی بیماری یبوست دارد و ده روز یکبار شکمش تخلیه نمی‌شود و اصلاً هم آن بیماری برایش مهم نیست. خوب این بیماری به جسم خسارت وارد می‌کند و این به جسم نپرداختن است. و داروهائی که به درد این بیماری بخورد وجود ندارد و من مجبور شدم برای یکسری قسمت‌ها یک چیزی را بوجود آورم مثلاً برای درمان اعتیاد از تریاک استفاده کردم و اصلاً هم برای کسی قابل باور نیست و هنوز هم در جهان برای کسی قابل باور نیست و خوشبختانه در ایران متخصّصین و مسئولین این را خوب درک کردند و شربت OT بوجود آمد و بعداً هم عصاره سرکه سیب را درست کردم و این هم بخاطر همین مشکلات یبوست بود که اکثراً گرفتار آن هستند. یا برای کبد چرب زحمات زیادی را متحمّل شدم که این بعنوان دارو در اختیار بچه های کنگره قرار بدهم چون قبلاً دارو و چیزی نبود که این مشکل را حل کند. الان 20 سال است که می‌گذرد افرادی که از متادون و OT استفاده می‌کنند دارای گرفتاری یبوست هستند و هیچ داروی مناسبی که قابل استفاده باشد وجود نداشته است که امروز مقدار زیادی از این مشکل با این قضیه حل شده است. 

بنابراین روی جسم همین است که ما در کنگره دائماً در مورد جسم صحبت می‌کنیم که باید خانم‌ها روزی 4 تا 5 هزار قدم و آقایان روزی 10 هزار قدم پیاده روی کنند. 

بدن‌ها فقیر و اکثراً بیمار هستند و همه بدن‌ها کمبود دارند و فقر مواد غذائی دارند؛ فقر مواد غذائی نه اینکه نان گیرشان نیاید که بخورند , چرا که از غذاهای نامناسب مانند ماکارونی , لازانیا, سوسیس و ... بیشتر استفاده می‌کنند که اینها ویتامین ندارند. یک ماده‌ی غذائی که دارای پتاسیم، کلسیم و ... باشد وقتی انسان آن را مصرف می‌کند یک مرتبه یک بیماری از آن خوب می‌شود. یا همین محلول سرکه سیب را که در اختیار اعضا قرار دادیم یکسری اعلام کردند که کبد چرب , نقرص , و بیرون‌روی و بیماری‌های پوستی و هر کدام مشکلی داشتند اکثراً با این محلول برطرف شده است و این ماده شاهکار نمی‌کند، موضوع این است که بدن‌ها فقیر هستند و کمبود پتاسیم و املاح و منیزیم، کلسیم, آهن و ... دارند و این کمبود انواع ویتامین‌ها را دارند و بدن‌ها فاقد انواع و اقسام مواد معدنی و کانی می‌باشند. به همین دلیل بیمار هستند. اکثراً خوابشان نامرتب و نامیزان است و این امر در طول روز بر روی بدن فشار می‌آورد و منجر به انواع سکته‌ها و بیماری‌ها می‌شود. دو بیماری، مادر تمام بیماری‌هاست که متأسفانه بشر امروزی اکثراً گرفتار آن هستند 1. بیماری بی‌خوابی 2. یبوست و این دو مادر بیماری‌ها هستند. و این را من می‌گویم و می‌خواهم پرده را بزنم کنار و همه چیز را بیان کنم , وقتی با یک نفر صحبت می‌کنی و می‌گویی شما یبوست داری خجالت می‌کشد ولی امروز اکثراً به این بیماری گرفتار هستند. 

پس اینها همه فقر مواد غذائی است در تمام سطوح. از میوه‌ها خیلی کم استفاده می‌کنید, از سبزیجات استفاده نمی‌کنید و تمام میوه‌جات و سبزیجات و گوشت را فریزر می‌کنید و تبدیل به یکسری آشغال می‌کنیم و بعد آنها را مصرف می‌کنیم. بنابراین همه‌ی ما انواع و اقسام بیماری‌ها را داریم. 

پس اگر انسان‌ها به ظاهرشان توجه نمی‌کردند (آن پزشک انگلیسی دست به چنین کارهایی نمی‌زد) و یک کم توجه بیشتری به این قضیه می‌کردند و ما باید در دیدگاه خود به قسمت جسم و سلامتی توجه بیشتری بکنیم و همین طور مرتب به جهانبینی و دیدگاه خود توجه کنیم. 

جهانبینی در سطح دنیا بیمار است, ما تعدادی مصرف کننده هستیم و یاد گرفتیم وقتی صحبت می‌کنیم حرف همدیگر را قطع نکنیم و نمی‌کنیم. آدم‌های بیرون در شخصیت‌های بسیار بالا حرف می‌زنند و در حرف همدیگر می‌روند و حرف همدیگر را قطع می‌کنند. خوب معنی این کار چیست؟ در سطح‌های کلان به همدیگر توهین می‌کنند و همدیگر را متهم به دروغگوئی و فساد و... می‌کنند. در سطح جهان قضیه ظاهربینی درست شده، یعنی همان داستان که فردی با سواد وارد یک روستا می‌شود که به مردم سواد آموزش دهد ولی یک فرد رِند هم در آن روستا که همه بی‌سواد بودند به حساب خودش یکسری چرندیات بعنوان سواد تحویل مردم می‌داد و این مرد رِند برای آن شخص با سواد دچار مشکل می‌کند و مردم رادر میدان جمع می‌کند و بعد آن شخص شارلاتان به مرد باسواد می‌گوید: بنویس مار! و آن شخص هم می‌نویسد مار. سپس خودش می‌آید و با گچ تصویر یک مار را نقاشی می‌کند و از مردم می‌پرسد: ای مردم! مار این است یا آن؟؟ مردم هم که بی‌سواد بودند همگی می‌گویند: مار این چیزی است که تو کشیدی و اینگونه آن فرد باسواد را بیرون می‌اندازند و  ....

در سطح جهانی آن افکاری که ظاهری و فریبنده است و وقتی چنین وعده ای را می‌دهد همه به دنبال آن می‌روند و آن را می‌پذیرند و فقط به تصاویر نگاه می‌کنند و آن  مال جهان‌بینی افراد است و تا این جهان‌بینی درست نشود هیچ چیز درست نمی‌شود. 

منظور حرف نهائی من این است که شما نمی‌توانید انسان‌ها را درست کنید فقط با جهان‌بینی! و این امکانپذیر نیست و به تنهائی نمیشود . فقط با جهانبینی نمیشود اعتیاد را درمان کرد (مانند گروه معتادان گمنام ) و این امکانپذیر نیست و تنها با جهانبینی امکانپذیر نیست و جهان بینی یک قسمت آن است و برای همین است که موفق نبودند و با شکست مواجه میشوند. 

آن کسی که میخواهد فقط جسم را پرورش بدهد, آن هم درست نیست, وقتی میخواهی جسم را پرورش دهی جسم فقط زورخانه و ورزش کردن نیست و جسم احتیاج به تغذیه و حرکتهای دیگر هم دارد.

بعضی از انسانها میخواهند جسم را درست کنند با آمپول و انواع و اقسام هورمونها و آن هم بدبختی دیگری است. و وقتی انسان این دو را (جسم و جهانبینی) درست کرد روان هم درست میشود.

پس جسم , روان و جهانبینی مال تمام انسانهای روی زمین است و انسان موقعی میتواند بفهمد که خوشبختی کجاست؛ آیا پولدار بودن و خوشتیپ بودن خوشبختی است؟ خوشبختی آن زمانی است که انسان بتواند از نظر جسم و جهانبینی و روان به تعادل برسد. اگر انسان از نظر جسم, روان و جهان بینی به تعادل برسد مرحلهای است که دیگر نمیخواهد دنبال پول برود و پول خودش میآید. کسی که بتواند این سه مقوله را به تعادل برساند پول خودش میآید و لازم نیست که دنبال پول برود. چون اگر اینها درست بشود شخص به یک تفکّری میرسد که خودش قادر است با تفکّر و اندیشه خودش حتی مسائل مالی خودش را به راحتی حل کند. 

حالا مطلبی که ادامه خواهیم داد این است که امروز راجب ان صحبت میکنم:

حس کامل با خواست کامل و بعد حرکت کامل و سپس ما به نتیجه میرسیم؛ پس اینجا ما سه چیز را لازم داریم.

ما هر چیزی را که میخواهیم فقط این نیست که ما فکر کنیم یک چیزی را میخواهیم برویم بگیریمش و بدست آوریم؛ ولی وقتی نگاه کنیم, هر چیزی را که ما میخواهیم به آن برسیم یک مکانیزم و پله هایی دارد و یکسری مقدماتی دارد. مثلاً دانشگاه که میخواهیم واحد بگیریم میگویند: این پیش نیازها را دارد و ...

برای اینکه به آن مرحله برسیم که جسم سالم, جهانبینی سالم و روان سالم داشته باشیم یکسری خواسته داریم, حالا خواستههائی داریم: اوّلین چیزی که در خواستههای ما نقش بسیار مهم و اساسی را بازی میکند حس است. گفتیم: حس اولین نیرویی است که قوّهی عقل را راه اندازی میکند, چون حس گیرنده است و تا آن مطالب را با چشم و گوش نگیریم اصلاً عقل نمیتواند کاری بکند.

حالا جالب این است که اگر دقت بکنیم میبینیم که حس اولین نیرویی است که قوّهی عشق را هم بکار میاندازد, حس اوّلین نیرویی است که قوّهی ایمان را هم راهاندازی میکند؛ پس هم عقل, هم عشق و هم ایمان را حس راهاندازی میکند.

پس میبینیم حس یعنی گیرنده, حس یکی از مسائل بسیار مهم و بارز ما است, ما هر کاری بخواهیم انجام دهیم , اولین مسئله و مقوله که برای ما مهم است و ما باید حس آن کار را پیدا کنیم و اگر حس نباشد هیچ کاری شما نمیتوانید بکنید, شما اگر بخواهید یک روز سر کلاس شرکت کنید باید حس ان کار را داشته باشید. 

اگر کسی را دوست دارید باید نسبت به او احساس دوستی کنید و حس دوستی داشته باشید, یا میخواهید یک غذائی بخورید و به بعضی از غذاها احساس بهتری دارید؛ پس هر چیزی که بخواهد بوجود آید , شرط اول آن حس است. همان است که حضرت مولانا میفرمایند:

آب کم جو، تشنگی آور بدست؛ 

یعنی دنبال آب نمیخواهد بگردی؛ تو تشنه بشو، وقتی تشنه شوی آب پیدا و مهیا میشود 

پس باید حس چیزی باشد و اگر حس باشد آن قضیه بوجود میآید.

حالا درست است حس مطرح است، ولی ما باید حس را تبدیل به حس سالم کنیم و اگر حس ناسالم باشد ما به نتیجه نمیرسیم.

حس سالم چه موقعی است؟ همان موقع و قضیهای که در وادی عشق مطرح کردم, وقتی که فستیوال بود(داستان و قصه در وادی 14) و صدای طبلِ خرس و شیپورِ زرّافه و سر و صدای دیگر موجودات, شما دیگر صدای بلبل و پروانه را نمیشنوید و اصلاً متوجه نیستید و صداهای ظریف را نمیشنوید. چون وقتی انسان افکار و احساسش خیلی آلوده است و فقط در یک نقطهای متمرکز شده، بعد تشخیص نمیدهد و نمیتواند حس را درست دریافت کند، چون حس گیرنده است.

شما داری یک مطلبی را ضبط میکنی, وقتی داری مطلب را ضبط میکنی باید سکوت باشد و وقتی سکوت باشد حرف شما را ضبط صوت قشنگ ضبط میکند و هر کس هم گوش کند میشنود, ولی وقتی دارید صحبت میکنید و فرض کنید صدای یک موتور سیکلت هم باشد و صدای انواع مسگرها و آهنگرها و صحبتهای دیگران و داد وبیداد, حالا چه کسی متوجه میشود و این صداهای متعدد در فضا پخش میشود و شما متوجه نمیشوید. نقّاله خوان هم اگر دارد نقّالی میکند باید سکوت باشد, اگر یک ماشین بزند و دیگری داد و جار بزند و. ... اینجا صدای نقّاله خوان هم شنیده نمیشود. پس اگر ما بخواهیم حس ما کامل باشد(البتّه کامل نمیتوانیم ولی نزدیک به حس کامل میتوانیم باشیم) حس ما باید یک کمی سالم باشد و وقتی سالم باشد دریافت میکنیم. 

اگر حس ما پر از کینه, نفرت؛ انتقام و خراب و ناراحت و اعصابی درهم داشته باشیم و هزار و یک فکر داشته باشیم؛ پس حس ما کامل نیست.

پس برای خواستن هر چیزی باید حس شما سالم و کامل باشد.

اگر یک نفر را دوست دارید باید حس شما نسبت به او حس پاکی باشد و حس دوست داشتن داشته باشید و حِسِّتان آلوده نباشد و پیچیدگی نداشته باشد و حِس شما او را برای خودش بخواهد و برای خودتان بخواهید و افکار و اندیشهی دیگری درونش نباشد و مقیاسهای دیگری هم نباشد. 

اگر این احساس و حس درست بشود و درونش حس خیانت نباشد

« چِشمَم به تو و دلم هوای دِگَر است.»

اینجوری نباشد و اگر اینگونه باشد میگوئیم حس سالم.

وقتی حس سالم بود, دیگر اذیت نمیکنید. اگر حس شما سالم باشد راهنما را اذیت نمیکنید, راهنما اگر حسش نسبت به رهجو سالم باشد کمتر شاگردش را اذیت میکند و در کل این حس باید درست باشد و اگر حس درست باشد همه چیز انجام میگیرد.

پس ما هر کاری که بخواهیم انجام بدهیم و هر خواسته ای که داریم باید و شرط اول آن حس است. میخواهیم برویم دانشگاه کنکور بدهیم باید اول حس ما سالم باشد, حس اینکه میخواهیم برویم دانشگاه و در این رشته درس بخوانیم , نه اینکه شما حست هست بروی دانشگاه مثلا رشتهی بیوشیمی بخوانی و بعد اقتصاد قبول بشوی و بروی اقتصاد؛ شما حست به اقتصاد خوب نیست و شانسی زدی و حس شما بیوشیمی و یا فیزیولوژی و... یا هرچیز دیگری که هست و...

پس در هر کاری که ما میخواهیم انجام بدهیم اول باید حس ما درست باشد. 

میخواهیم درمان اعتیاد کنیم, اول باید حس ما پاک و سالم باشد و بخواهیم درمان بشویم و حس خوبی داشته باشیم.

وقتی یکی را به زور داخل کمپ میکنند خوب اینجا شخص حسش درست نیست و درکُل حسش به هم ریخته است و خیلی مشکل است از آن کار سالم درآید یا شخصی را میبریم اردوگاه حس، این شخص سالم نیست و به زور و تحمیل است و چند روزی شاید آنجا باشد و میگوید: چشم!! ولی به محض اینکه از آنجا خارج شد اولین کاری را که میکند میرود مواد میزند, کماکان که همگی هم این قضیه را دیدهاید و شنیدهاید وقتی به زور شخصی را در محلی نگه میداری چنین کاری را انجام میدهد.

یکی از بچه های سقوط آزاد تعریف میکرد میگفت: من زندان بودم و قبل از ورود به زندان کمی هروئین در خانهی پدرم جاسازی کردم, میگفت: من 12 سال زندان بودم و هر شب که میخوابیدم تنها آرزوی من برای خروج از زندان همهاش تصویر آن بستهی هروئین بود و تمام این 12 سال که زندان بودم شب تا صبح و صبح تا شب تمام افکار من این بود که من از زندان مرخص بشوم و آن بسته هروئین را مصرف کنم.

و این نشانه ی این است که میخواهی کسی را به زور ترک اعتیاد بدهی و با آن زور که شخص را به کمپ ببرند. بعضی اوقات مشاعر کار نمیکند, شخص قاطی دارد و مصرف کننده شیشه بوده و ضرب و شتم ایجاد میکرده و خیلی مسائل دیگر! خوب اینجا میگوئیم: این شخص را ببرید جائی که عقلش بیاید سرجایش! ولی این مسئله برای دائم نمیتواند باشد. بنابراین اگر کسی را به زور اجبار کنیم آنجا ما به نتیجه نمیرسیم؛ پس اینجا باید حسش وجود داشته باشد.

کسی می آید در کنگره، باید حسش به درمان درست باشد و حس کند که درمان را میخواهد و احساس کند که محیط و جو و فضا برایش خوب است و احساس خوبی داشته باشد, وقتی حس کامل بود؛ بعد میرسیم به خواست. یعنی احساس کرد و حس را گرفت, حالا حس را که گرفت باید تبدیل شود به خواست و بعد بخواهد, حالا روی خواستنش باید محکم باشد و پا برجا باشد.

اینجا ناگزیرم از این مثال استفاده کنم و امیدورام کاملاً متوجه شوید. مثلاً یک نفر دختری را میخواهد، حسش گرفته و دختر را میخواهد, حالا میرود خواستگاری، خانوادهی دختر میگویند: ما اصلاً دختر به شما نمیدهیم و اصلاً اینطرفها پیدایت نشود و میگوید: چشم و دیگر هم از آن محله رد هم نمیشود.

یکی دیگر دختری را میخواهد حسش بوده و بهش میگویند: دیگر از این طرفها پیدایت نشود و اگر از این طرف آمدی میزنیمَت و میگوید: بزنید و و دوباره باز میرود و هر چه خانوادهی دختر میگویند فقط میگوید: من دختر شما را میخواهم و روی خواستهاش پافشاری میکند, حتی اگر اذیتش هم بکنند میگوید: من میخواهم و دوستش دارم, پس این هم یک خواست است. پس یک خواست آن است که با یک تَشَر میرود و یکی دیگر، نه! روی خواستهاش اصرار دارد.

روی همین کار هم همین است؛ شما یک خواستی دارید با کوچکترین چیزی عقب نشینی میکنید, خواسته داری یک کاسبی و مغازهای بزنی و وقتی دکان را باز کردی این مغازه از روز اول که کارش نمیگیرد , گاهی اوقات ممکن است شما دو سال خاک بخوری و مشتری نداشته باشی و ضرر هم بدهی و حتی کسی در مغازه شما هم نیاید , ولی چون خواسته داری و پافشاری میکنی و اگر خواسته ات قوی باشد به نتیجه میرسی. 

لژیون میزنی سه چهار ماهی یک رهجو نمیآید(گاهی اوقات ممکن است رخ بدهد) بعداً یک شاگرد میآید و مثلاً شش ماه یک شاگرد داری, اینجا چون خواست شما قوی است پایداری میکنی. و اگر خواستهات قوی نباشد میگوئی: نه من نمیخواهم چون کسی نیامده. پس در هر کاری ما میخواهیم و هر چه خواسته داریم, خواستهی ما یکسری مشکلات و سختیها دارد , در مقابل خواستهی ما همیشه یکسری مشکلات وجود دارد که مانع خواست ما است.

پس مسئلهی دوم , از حس که عبور کنیم میرسیم به مسئله خواسته. آن چیزی که هست آن چیز را میخواهیم و خواستنش با چه قدرت و پوئنی و با چه حسابی؛ مثلا! میگویند: من وطنم را دوست دارم و عاشق وطنم هستم و وطنم را میپرستم! حالا بهش میگویند: بیا برو سربازی! جنگ! , میگوید: نه من نمیروم و فراری میشود , پس آن خواستنی که میگوئی با رفتن به جهنم نشان میدهی که خواسته داری و خواستهی تو درست است و اینجا میگوئی نه من وطنم را دوست دارم ولی حاضر نیستم جنگ بروم و دوست داشتن خشک وخالی نمیشود. من این شخص را دوست دارم, بسیار خوب , یک مرتبه متوجه میشود شخص بیمار است و سرطان خون دارد , اینجا بگوید: نه من این را دیگر دوست ندارم و نمیخواهمش؛ پس اینجا آن خواستهی خودش را مشخص میکند که آن خواسته چقدر است, حالا هر کاری میخواهی انجام بدهی. 

هرکاری انجام بدهی, اول جواب نمیدهد تا آنجائی که من تجربه کردم. پزشک بشو, دکتر, مهندس, مغازه دار, بساز بفروش, شرکت بزنی و آرایشگاه میزنی و هر کار و شغلی که بخواهی بزنی و هر کاری که میخواهی انجام بدهی باید سختیهای آن را طی کنی و باید از فاز سختیها بگذری.

پس اینجا مرحلهی اول شد حس, مرحله دوم شد خواست و مرحله سوم میشود حرکت. حسش بوجود آمده, خواستش هم قوی و محکم بوده حالا نوبت حرکت است و باید حرکت کنی. تازه موقعی که حرکت میکنی, با مسائل متعدد مواجه میشوی و انواع و اقسام مشکلات و مسائل ممکن است سر راه تو قرار بگیرد.

مثلاً یک مغازه میزنی, یک هفته دوهفته بعد بغل مغازه تو یک مغازه دیگر میزنند, یا شما با هزار قرض و قوله یک مغازه آرایشگاه میزنی بعد از یک ماه یکی مقابل مغازه شما یک آرایشگاه دیگر باز میکند و این کارها اتفاق می افتد و ...

پس بعد از حرکت ما باید به نتیجه برسیم. 

همیشه شما در نظر داشته باشید ممکن است همیشه شما به نتیجهی بالائی برسید ولی گاهی اوقات به آن صد در صد نتیجه ممکن است به 30 یا 40 درصدش برسید که اینجا همان ضرب المثل است که جوجه ها را آخر پائیز میشمارند و تابستان 20 عدد جوجه دارد و اخر پائیز میشوند 3 عدد؛ پس رسیدن به نتیجه ممکن است صد در صد نباشد و به 20 یا 30 و یا x درصد برسی و شما به 20 یا x برسی برنده هستی. 

پس ما یک مسیر داریم, پس شد حس ,خواست و حرکت و رسیدن به نتیجه. 

البته شما موقعی که یک حس نسبت به چیزی دارید برای اینکه آن حس پیدا شود آن حس احتیاج به یک جاذبه هم دارد, یعنی اگر شما میخواهید که قاضی بشوید باید آن پست قاضیگری برای شما جاذبه داشته باشد. اگر بخواهی پزشک شوی و یا هر کاری بخواهی بکنی آن شغل و کار باید برای شما یک جاذبه داشته باشد, یا عاشق کسی میشوید باید برای شما جاذبه داشته باشد. 

برای همین است که انسانها متفاوت هستند. همهی انسانها از یکی خوششان نمیآید؛چون حسها متفاوت است؛ ممکن است در چند میلیون نفر از یک نفر خوشش بیاید یا از میان این همه شغل از یک شغل خوشش آید , از میان اینهمه خواننده از یک خواننده خوشش آید؛ از میان اینهمه ساز و موسیقی از یکی از آنها خوشش میآید و یا از میان تمام رشتههای ورزشی از یکی از آنها خوشش میآید.

پس تمام آن چیزهای که انسان میخواهد بهش احساس داشته باشد, باید آنها یک جاذبهای داشته باشند و بر مبنای آن جاذبه است که انسان نسبت به آن حس پیدا میکند؛ اگر آن جاذبه را نداشته باشد آن حس بوجود نمیآورد.

پس اگر ما بخواهیم کسی نسبت به ما احساس داشته باشد باید ما یک جاذبه ای داشته باشیم اگر آن جاذبه را داشته باشیم خوششان میآید و اگر آن جاذبه نباشد خوششان نمیآید.

شما گاهی اوقات زبانتان زبان تلخی است و برخوردهای بدی است و لباس نامناسب میپوشی و بدنت بوی عرق میدهد خوب اینجا چه حسی میخواهی بوجود آوری و کدام جاذبه را داری و دیگر جاذبه ای نداری. 

یک دست لباس نامرتب و کثیف تن خود کردی و بوی بد و بوی عرق و ... میدهی و حالا همسر یا یک نفر میآید پیش شما! حالا کدام جاذبه را داری و اینجا میشود دافعه!

حالا میخواهی بروی بیرون مرتب میکنی و هفت قلم آرایش میکنی و مرتب و منظم میکنی و لباس و ادکلن خوب استفاده میکنی؛ خوب اینجا خیلی خوب است ولی در خانه چی؟؟ ایا آن وضعیت در خانه درست است و در این مورد آن جاذبه نیست.

وقتی میخواهد حس بوجود بیاید حس دنبال جاذبه میگردد،  که در مورد آن در وادی عشق گفتم, باید یک چیزی وجود داشته باشد که گفتیم برای مثلث عشق که حس, سایه ها و جاذبه سه ضلع آن مثلث هستند و برای اینکه شما حس کنی باید یک سایه ای باشد و یک چیزی باشد, وقتی میخواهی نسبت به جنس مخالف یک احساسی داشته باشی باید یک سایه و شخصیتی باشد؛ حالا برای مثال ناگزیرم از این جمله استفاده کنم و آن شخص باید یک جاذبه ای داشته باشد؛ اگر آن جاذبه را نداشته باشد شما آن حس را نداری برای همین است که بعضی از خانمها به لباس پوشیدنشان بسیار دقت میکنند بخاطر اینکه آن جاذبه را بوجود آورند. 

اگر این جاذبه را بوجود نیاوری حسی وجود نخواهد داشت.

یک گل محمدی که آنجا هست, آن گل یک بو و عطر خودش را دارد در هوا پراکنده میکند و وقتی استشمام میکنند میگویند: به به!! چه بوی خوبی دارد و میروند بطرف گل و معذرت میخواهم آنطرف هم یکسری کثافت ریخته و آن هم دارد بوی خودش را پخش میکند و هر کس رد میشود جلوی دماغش را میگیرد و از آن فاصله میگیرند.

پس ما برای جاذبه این کار را باید انجام دهیم, یک راهنما هم همینطور است؛ یک راهنما بلد است با شاگردها چطوری صحبت کند، نه اینکه به شاگردش باج بدهد و کار را بلد است و شاگرد را به موقع تنبیه و تشویق میکند و کنترلش میکند, به رهجو نمیگوید بیخودی به من زنگ بزن, راهنمای خوب شماره موبایلش را در اختیار رهجو قرار نمیدهد , نمیگوید: هر وقت خواستی به من زنگ بزن, یک راهنمای خوب میداند که همیشه نباید در دسترس باشد تا ارزش پیدا کند, بنابراین اگر جاذبه داشته باشد, دقیقه به دقیقه شاگردش زنگ میزند به راهنما، آن راهنماهائی که اول لژیون تشکیل میدهند شاید این کار را انجام بدهند و با زنگ زدن مرتب رهجو , دیگر آن معلم اُبُهَت را برای رهجو ندارد.

شاگرد باید آرزویش باشد که با معلم و راهنمای خود صحبت کند و آرزویش این است که معلم و استاد بگوید: حالت چطوره؟ و ...

راهنمائی که با شاگردش جک بگوید و sms بزند و ... رهجو به راهنما بگوید که داروی من را کم یا زیاد کن و راهنما بگوید: چشم! , اگر راهنما اینقدر در دسترس باشد جواب نمیدهد و جاذبه ندارد و باید این جاذبه را راهنما بوجود آورد و اگر جاذبه را راهنما بوجود آورد امکانات و همه چیز برای رهجو است و شاگرد هم خوب بوجود میآید.

انسانها دوست دارند به یکی متکی باشند که دارای قدرت باشد, هر خانمی دوست دارد به مردی پایبند باشد که اون مرد دارای قدرت باشد و دارای توان باشد و مهم نیست پولدار یا بی پول باشد یا خوشگل و قد بلند باشد و ...؛ مهم این است که بتواند به او اعتماد کند و بتواند در یک شرایطی ازش پشتیبانی کند و در کل این را میخواهد, برعکسش هم همینطور است.

رهجو دوست دارد استادش قدرت داشته باشد و حرفش برو داشته باشد, نمیخواهد استادش بی توان و کم توان باشد؛ حتی پدر و مادرش؛ بچه در کودکی قویترین مرد دنیا برایش پدرش است و مهمترین زن دنیا برایش مادرش است و این تفکر در قدیم در بچه ها بود. 

باید رهجو به راهنمایش اعتماد داشته باشد تا تولیداتش بالا برود و این کار را برای خود رهجو باید انجام دهید که به مقدار کافی در دسترس باشید؛ خشم زیادی؛ بی محلی زیاد به درد نمیخورد و این مجموعه را ما بهش جاذبه میگوئیم. و ...

پس برای اینکه حس را بوجود بیاوریم باید آن موضوع که سایه است یک جاذبه ای داشته باشد و رهجو آن راهنمائی که برایش جذابتر است را انتخاب میکند و برای رهجو جاذبه دارد و این خیلی مهم است.

پس نتیجهی کلی مسئله امروز ما بود حس , خواست , حرکت و نتیجه؛ 

برای اینکه حس بوجود بیاید و لازمه بوجود آمدن حس آن جاذبه است و شما باید آن جاذبه را در سطوح متعدد بکار بگیریم.

یک پاراگراف میخوانم مربوط به تاریخ 1375/07/05 بین استاد و شاگرد

استاد: امید ما همه اتّکا به قدرت مطلق می باشد. اتکای ما، در همه بُعد به اوست.

اتکای ما به خداوند است در هر بُعدی که باشد؛ اگر شما وقتی که مسئلهی جاذبه را مطرح میکردم اگر شما میخواهی یک آموزشی بدهید, آن آموزش باید یک جاذبه داشته باشد, اگر از دینی بخواهی طرفداری کنی باید آن دین جاذبه داشته باشد, یک تکلیف به رهجو بدهی باید آن جاذبه داشته باشد , میخواهی روزه بگیری روزه باید یک جاذبه داشته باشد و ما این جاذبه را باید بوجود بیاوریم و این جاذبه را با کمربند و شلاق و کتک نمیشود بوجود آورد.

شاید اگر ما حساب کنیم در قشری که روزه گیر نبودند و نیستند, من فکر کنم از جامعه ی مصرف کنندگان جماعتی بودند که روزه نمیگرفتند؛ برای اینکه سیگار و مواد مخدر مصرف میکردند و اینها معمولاً جماعتی هستند که اصلاً روزهبگیر نبودند و نیستند , چون برایشان هیچ جذابیّتی ندارد. چون دیگر نه میتوانند مواد و نه سیگاری میتوانند مصرف کنند و خود ما هم جزء این گروه بودیم ولی همان انسانها الان در کنگره 60 یواش یواش تبدیل شدهاند به اشخاصی که روزه میگیرند؛ اول روزه درصدی میگرفتند و الان روزهی کامل میگیرند, اینها برای چی روزه میگیرند؟ بخاطر اینکه روزه گرفتن برای اینها یک جاذبه دارد و جذاب شده است و به مرور زمان و ذره ذره جذاب شد و بر مبنای آن جذابیت آن کار را کردند و ما هر کاری بخواهیم بکنیم باید جذابیت را بوجود آوریم.

روش DST جذاب است و جذابیت دارد, برای همین داوطلب خیلی زیادتر دارد که از این روش استفاده میکنند ولی سقوط آزاد جذابیت ندارد و یک آنی حسشان می آید بالا که همین الان مواد مخدر را قطع کنند و کنار بگذارند و با شور و هیجان کنار میگذارند و دوباره یک هفته دو هفته بعد و چند روز بعد دوباره شروع میکنند.

ما هم خوب هستیم و از آنچه میگذرد گوئی زایش دیگری است.

آنچه میگذرد ؛ منظور ارتباط استاد با شاگرد است که در یک شرایطی است که یک چیزی طی میشود و این آموزشها و منتظر زایش دیگری هستیم و قرار است یک زایشی بوجود بیاید. 

  از سکوت و خلاء به حرکت و جنبش میرسیم و باز با ادامه و فعالیتهای مختلف, همانطوری که قبلا اشاره شد و از شروع یک نقطه و ادامهی آن با تمامی آنچه عمل نمودهایم یک قطع بسیار کوتاه و وصل دوباره و ادامهی آن یعنی نقطهی دیگری میباشد.

خوب از سکوت وخلاء به حرکت و جنبش میرسیم؛ ما اول نبودیم و در سکوت و خلاء بودیم و در جهان هستی البته وجود نداشتیم ولی در جهان نیستی بودیم و میآئیم و وارد هستی میشویم و وقتی وارد هستی شدیم همانطوری که اشاره شد از یک نقطه شروع میکنیم به زندگی کردن و حرکت کردن و فعالیتها و آموزشهای متعدد و این دارد وجود انسان را بیان میکند که انسان به حلقه ی هستی میآید و باز از حلقهی هستی به نیستی میرود. در سکوت و خلاء بودیم و به حرکت و جنبش میرسیم به زمین و جهان هستی و آنجا فعالیّت و جنبش میکنیم؛ از یک نقطهی تولد شروع میکنیم و ادامهی آن با تمام آنچه عمل کردیم, یک قطع بسیار کوتاه, مرگ اتفاق میافتد و وصل دوباره و ادامهی آن. 

از اینکه به صحبتهای من گوش کردید متشکرم.

[ سه شنبه 3 مرداد 1396 ] [ 02:36 ق.ظ ] [ امیر رضایی ] [ نظرات () ]

نظرات این مطلب

سه شنبه 17 مرداد 1396 08:03 ق.ظ
Aw, this was a really nice post. Spending some time and actual effort to generate
a great article… but what can I say… I procrastinate a lot and never seem to get anything done.
شنبه 14 مرداد 1396 10:08 ب.ظ
Wonderful article! We will be linking to this great article on our site.
Keep up the great writing.
سه شنبه 10 مرداد 1396 08:37 ق.ظ
Hi there! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that would be ok.
I'm definitely enjoying your blog and look forward to new posts.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آخرین مطالب